X
تبلیغات
رایتل


شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1388
میلاد تو...

دست هایت که خلق شد

میان یک حادثه موجود شدم

از انتهای عمیقی تابیدم

              به ابتدای جاده ای طولانی

              که سراب هایش نقش چشمان تو را داشت

تسلیم شدم

              به پیچش یک رویا

              که میان اذهان سوخته ی آدم ها

                           برای بقا تلاش می کرد

ذرات گریزان خاطراتم

در معجزه ی ابراهیم نگاهت

بسوی تعالی پروازم شتافتند

و من خلق شدم!...

 

                                                          "مسافر باران"

 

|| جان و جهان من... راز رویش تردترین جوانه های احساس من... ترنم سبزه های خیس ایوان درونم... صمیمانه ترین و خالصانه ترین  تبریکاتم برای زادروز تولدت را پذیرا باش. بر دستان مهربانت بوسه می زنم و بخاطر همه ی فداکاری ها و وفاداری هایت از تو سپاسگذاری می کنم... تو استاد عرصه های بزرگ و مهم زندگی من بودی و خواهی بود... داشتن چون تویی در این زمانه ی خودخواه افتخاریست  بزرگ... "دوستت دارم" ...

 || پدرم... مادرم...


چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1388
نبض بیداری

کنار صبح نشسته بودم

و لحظه هایم را

در آینه ی انگار می دیدم

شعر می آمد و دل می رفت

نوای دلنشینی به گوش می رسید

        از معاشقه باد با نی های کنار رودخانه

از اینجا که من بودم

آفتاب سی و سه تکه می شد

و سطح آب

        موعد وصال دوباره ی تکه ها بود

صبح را نفس کشیدم

و دوباره نفس کشیدم

نبض بیداری در رگ هایم شروع به زدن کرد

من ِ دیگری شده بودم...

                                                 مسافرباران

                                                 31 تیر 88

                                                 ساعت 47 دقیقه بامداد

|| و مرداد در راه است... و موسم رویش تو در بطن غریب دنیا... هنگام استخاره ی آسمان و قرعه ای که به نفع من رقم خورد...

بنابراین دوباره سفری پیش روی دارم و البته چیز تازه ای نیست! خانه به دوشی طبیعت مسافری چون من است که گویی تا دنیا دنیاست ناچارم در پی دو نیمه ی دلم به اینجا و آنجا سفر کنم... اما هر جای دنیا که باشم هفده مرداد آتی اینجا را بروز خواهم کرد!...


پنج‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1388
پادشاه / ... / رویای خیس

نشسته ای پادشاه(1)

        روی باران چشم هایم.

و سمت نگاهت

      رقاصه ی کوچک دلربایی که روی خورشید میرقصد.

نشسته ای پادشاه

زیر گام هایت

       ضربان های مهیب.

    هراست از آشوب شهردلم نیست.

نشسته ای پادشاه

می چرخد دورت مهر.

         و پری کوچکی که همزاد رقاصه است.

نشسته ای پادشاه

 

 

(1) : با این لحن بخوانید: پادشاه گونه ، همانند پادشاه نشسته ای

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عشق اگر از شانه ی مولا به دنیا داد شد

آبرویش از نجابت های زهرا(س) ساز شد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شب بود

گرم و آرام

ماه به جیر جیرک های خاموش چشم دوخته بود

ستاره ها آرام از پنجره به اتاق می آمدند

حس از لابلای ذرات فضا می گذشت

"هستی بر سطح می گذشت غریبانه"

جوانه ها تکان می خوردند

و خاک ، آرام ترک برمیداشت

نوایی آرام در فضا می پیچید

صدایی خیس

_ ‏"تو رو دوست دارم"

و بید با این زمزمه ، موزون میرقصید

شب سراپا گوش بود

خطوط مبهم فکر

در بستر دایره های بیقرار منحنی می شدند

دورها

 کسی اذان میگفت

مادر آبستنی فریاد کشید

عطر رازقی در فضا پخش می شد

بهارنارنج ها آرام می شکفتند

صدای خیس همچنان آرام می خواند

_"تو رو دوست دارم"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|| تو انتهای جاده ای . و من مسافر برهنه پایی که تمام جاده را میدود... و ازتو... تا خدای زیبایم راه زیادی نیست... به تو خواهم رسید آیا؟

|| و کامنت آشنایی که مرا به گذشته برد. اما این بار به روزهای زیبایش... مرضیه. روشنفکر و استوار. فرهیخته و ... چقدر عجیب هوای گفت،شنودهایمان را کردم... عجیب است بازی زمانه با من... هرآنکه دوستش میدارم و افکار و اندیشه اش جایی در ذهنم باز می کند ، تا جزیی از دنیای من میشود از او دور می گردم. و امروز غریبانه اذعان میکنم که اینجا در این نقطه دردخیز واقعا تنها هستم...

|| این روزها همراه با آشفتگی وطن عزیزم من نیز بسیار آشفته ام. درد نادانی طالبان قدرت ، روحم را سخت می آزارد. و در حیرتم از آنان که به هر بهایی طالب قدرتند. حتی به بهای نابودی کشورم...


دوشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1388
۱۶ اردیبهشت 85 !

پیش می رود دستانم 

- از میان هیاکل ناموزون -

نور روی دستانم نماز می خواند 

و سر انگشتانم موزون می لرزند 

 

سمت 

تمامیت عشق 

ابتدای ادراک نیاز آلود نیلوفرها 

انفجار رکوع جوانه ها 

ابتدای عروج 

و ابتلای صبح به سجده ی باران... 

 

پیش می رود دستانم 

نور روی دستانم نماز می خواند 

زمان 

معکوس 

کودکان ثانیه ها متولد نشده می گریند! 

ابتدای محض! 

حقیقت انسان! 

 

پشت 

دیوارهای سفید شده !

آسمان ِ آبی شده ! 

آدم های پاک شده !

من ِ من شده ! 

پیش می رود دستانم 

نور روی دستانم نماز می خواند... 

 

                                                        مسافر باران 

                                                          31/1/88 

 

|| و اما ... 16 اردیبهشت و سالگرد اولین... و سفری خواهم داشت به شهر خاطره های غریبم... بیرجند... 

|| چند روزیست به مرور وبلاگ های سال های تنهاییم مشغولم. به وبلاگ دوستان آن روزهایم سر زدم. بسیاری از وبلاگ ها غیر فعال بودند و حتی حذف شده بودند. در خیلی از وب نوشته ها غم را با همه ی وجود حس کردم. برای دوباره نوشتن خیلی از آن ها دلم تنگ شد. بخصوص دوستان دوران دانشجویی در بیرجند (بد نیست اینجا بگویم که هیچ وقت به روزهای دو سال تحصیلم در"..." فکر هم نمی کنم! و با وجود اینکه همین سال گذشته بود، در خاطراتم خیلی کم رنگ است. گرچه آنجا در بیرجند از دانشجویان متوسط بودم اما اینجا در"..." جز معدل های اول دانشگاه. البته این معدل بالا هم بخاطر مشوق همسفر مهربانم بود!! برای من آسمان همه جا یک رنگ نیست. آسمان بعضی جاها را دوست ندارم! اصفهان را دوست دارم!  "..." را دوست ندارم! یزد را دوست دارم! "..." را دوست ندارم! بیرجند را دوست دارم! "..." را اصلا دوست ندارم!!) خلاصه اینکه مرور وب نوشته هایم در سال های بین 82 تا 86 برایم حس تازه ای داشت. فهمیدم چقدر بزرگ شده ام!!... گرچه دنیایم همیشه به همان کوچکی باقی می ماند... گرچه ضمیرم همیشه کودک است...


دوشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1388
پدرم...

در پی دعوت همسرم از پدر نازنینم برای دیدن وبلاگش و احتمال بازدیدشان از وبلاگ من تصمیم گرفتم چند سطری از دل نوشته هایی که شاید شرم هرگز اجازه نداد رو در رو برایشان بگویم را اینجا سطر نویس کنم...

همیشه گفته ام... پدرم دریا دل صبوریست که راز محبت ها و فداکاری هایش را باید از پرتوهای آفتابی بپرسید که بر قله ها می تابند. او هماره الگوی زنده ی زندگیم بود و هست. مایه ی غرور و افتخار من است. سربلندی این روزهای من مدیون درس های گذشته ی او برای من است و آرامش امروزم را وام دار تلاش ، توجه و فداکاری اویم. حتی این عشق و ازدواج موفق را نیز در سایه ی او بدست آوردم که اگر دختر آن پدر نبودم این روزهای زیبا را نداشتم...

و من امروز افتخار می کنم وقتی همه می گویند: "تو به بابات رفتی"... 

 

|| و امروز اولین ماهگرد بزرگترین حادثه ی زندگی من است...


شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1388
" بسم الله العشق "...

 

عشق در فلسفه ی قصه ی ما

حرکت تازه ی نیلوفرهاست،

سوی آن منحنی آبی دهر.   

 

+ شعر بالا از شعرهای خودم بود که بر روی کارت پیوندمان چاپ شد.

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

یادم نخواهد رفت

پیش از آنکه عاشق شوم

کودک دقایق مشق باران می کرد

نسیم از هم قدمی پرده ها می ترسید

قدم هایم از پیچ آن کوچه تنفر داشت

بال هایم همیشه آویخته بر دیوار بود

و رشد زمان توانایی افکارم شده بود!

...

وقتی عاشق شدم

بال هایم را برداشتم

فردایش روی بخار شیشه ها نوشتم:

خدا

و روز بعد نوشتم:

رامین 

                                               "مسافر باران"

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  

 

به حدغایت هستی دلتنگم!... آنقدرکه یعقوب درک نکرد و زلیخا نفهمید!... آنگونه که حس می کنم وقتی در اتاق هستم دیوارها معذبند!!! چرا که گاهی مجنون وار مدت ها به دیوارها خیره می شوم و در اندیشه های پریشانم در جستجوی شمعی در تاریکی اجباریمان هستم. این نهایت ظلم زمان در حق ماست... رسمیت یافتن عشقی دیرینه و آغاز دوباره ی فاصله ها... 

 

|| من خود هیچ نیستم. فقط خدا بیشتر از آنچه لایقم ، هوایم را دارد!  

 

|| این هم وبلاگ همسرم... بهانه ی شعرهایم... 

 

|| دو روز بعد از پیوندمان سفری چند روزه به شهر دلدارم داشتم. جالب است اگر بگویم تمام طول جاده باران بارید... (ماه ها بود باران نیامده بود)


<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       10    >>



169223


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: