دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389
بازگشت

 

|| این روزها خبر از رفتن مردی از این دیار است که بعد از رفتنش همه او را خواهند شناخت! گرچه هر جا برود آسمان همین رنگ است...   

|| پروانه خبر نداشت دنیا این پیله نیست. پروانه تازه فهمید پیله را باید بشکافد!...

|| بعضی وقتا یه حرف ساده یه تلنگر بزرگه که میتونه یه زندگی رو زیر و رو کنه. ممنونم خدا!... 

||  یادم هست زمانی زیاد این بیت شعر را روی جزوه ها و کتاب هایم مینوشتم! کاش یادم نرفته بود... : 

        اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن                                    اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم  

|| نجیب باش و سر به زیر و سخت... 

|| آنقدر میخواهمت که زمین باران را. حتی اگر کویری باشم بی نصیب از تو...  

    تکرار با تو بودن ، حکایت غریب دوباره تازه شدن من است. با تو هر روز قصه ی دیگری دارد... 

|| الهی تو بخواهی ، می شود. معجزه کن!...


شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1389
جاده مرا می خواند...

 

 

 

|| با توجه به انتقال مسئول محترم اداره ی ارشاد شهرستان سرایان ، جناب آقای رمضانی به یکی دیگر از شهرهای استان ، بر خود لازم میدانم از تلاش های بی وقفه و متعهدانه ی ایشان برای جامعه ی فرهنگی و هنری شهرستان ، بخصوص شعرا که همواره از حمایت خاص ایشان برخوردار بوده اند تقدیر نمایم. امید که هماره سربلند و موفق باشید.   

|| خسته ام و دلزده از این روزهای سرد و بی روح. روزهایی که محکوم به گذشتنند و از تمام ذرات تنهاییم همهمه ی "صبوری کن" به گوش می رسد. ستاره ها هر شب خواب می بینند"عمر دوری به سر رسیده است"... کاش خواب ستاره ها زودتر تعبیر می شد... 

البته این روزها همه چیز دلگیر است. انگار تمام انگیزه ها در من مرده اند. انگار هیچ چیز روی خوشی ندارد. حتی کار! 

|| باران قصه ی دیگریست 

برای سقف های رنجور 

پنجره دلش خوش است! 

باران که می آید سقف غصه دار است...

|| خنده هایت طرح عشق می زنند به روی بوم پاره ی قلبم ، فیروزه ای من!... 

+ این روزها دیوانه وار به رنگ فیرزوه ای علاقه مند شده ام!


جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1389
شب تولد من...

خندیدم

       با تمام ستاره های آسمان

و ستاره شدم

      برای آسمان دنیا

          که ماهش مدت ها در مرداد نفس های تو گمشده بود

عزم زمین کردم...

      در جستجوی ماه

          آن گاه که زمان در نقطه ی هجر خورشید متمرکز شده بود

رازقی ها اذان گفتند

شهر قیام کرد

خدا در چشم هایم دریا ریخت

مادری اسطوره شد...

                                                   سمانه اسحقی

                                                   بامداد  6/1/ 89 - اصفهان

|| بهار امسال برای من حقیقتا بهار روح و جان است. وقتی اولین بهاری بود که تمام پاره های دلم با هم کنار یک هفت سین سال نو را آغاز کردیم. وقتی در ششمین روز آن (یعنی امروز) زادروزم را در کنار بهانه ی زیستنم جشن می گیرم. و وقتی در هفتمین روز آن (یعنی فردا) اولین سالروز پیوندم با ماه را با تمام ستاره های آسمان به هلهله خواهیم نشست...

بهاری باشید...


یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1388
تکرار کابوس ها

وکابوس هایم دوباره می جهند

            از جای چنگ های تو

                             به روی دیوار

دوباره فریادهایم

          طوفان می شوند

          و برگ های دفتر خاطراتم پاره

عروق مغزم عرق کرده اند

به فرار ناکامی می مانم

         که پای چوبه ی دار

                غرق پریشانیست

اشک های تو می ریزند...

و من دوباره فکرمی کنم:

        چه ارتباطی بین من و آینه است؟... 

|| "تصمیم گرفته ام " برای تراوشات ذهنم بیشتر ارزش قائل شوم. احتمالا از این پس شاهد حضور پر رنگ ترم در این وبلاگ نیز خواهید بود. امید که تصمیم کبری نباشد! "شاید" به حیطه ی موضوعی شعرهایم وسعت دهم. و انتظار دارم مخاطبان مداوم وبلاگ که مایه ی دلگرمی بنده هستند بر طبق انتظار قبلی خود ، عمل نکرده و احساسات و روحیاتم را به قضاوت ننشینند... و برای نقد شعرهایم همراهم باشند.

|| دو هفته پیش در یک جشنواره ی شعر ، مفتخر به کسب رتبه و جایزه ی کمک هزینه ی سفر به عتبات عالیات شدم. این موضوع بزرگترین و شور انگیز ترین خاطره ی شاعرانگیم شد که مرا به ثبت ان در اینجا واداشت... 

|| تو بزرگ ، به اندازه ی رویاهای کودکیم...

|| از این پس لحظه نوشت های مرا از اینجا میتوانید بخوانید. این صفحه را با احساسات و حرف های کوتاه روزمره بروز خواهم کرد.

|| آن شب پیغمبری شدم . میان خلوتم . پیغمبری برای درون خود . خدا نگاهم می کرد... وحی هم آمد!... سوره ی توحید ... من کافر نیستم!

|| به تازگی بسیاری از دوستان از عدم دریافت پاسخ ایمیل هایشان گله می کنند در حالیکه من پاسخ آن ها را بارها داده ام. بخصوص روی حرفم با شماست "وارش" گرامی. هنوز هم پاسخ میل هایتان را دریافت نکرده اید؟


سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388
آخرین یلدا!...

 

                                شب یلدای 1388 - 1:45 بامداد

 

 خدایا* :  

 تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی                        دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره ؟ عصای رفتنم سُسته                 کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته؟ 

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه              از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟

من از تکرار بیزارم ، از این لبخند پژمرده                       از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده 

به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابو                   بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه؟              خدایا من کجا میرم ؟ کجای جاده دلتنگه؟                   

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره                 سر راه بهشت من درخت سیب میکاره

 

*متاسفانه نام شاعر را نمیدانم اما ترانه ایست دلنشین  و آشنا با صدای علی لهراسبی.که به دلیل قرابت عجیب حس این ترانه با هوای من و حرف های دلم آن را نوشتم... از اینجا می توانید آن را دانلود کنید.

 

+ هفته ی گذشته شعرخوانی دیگری در شبکه استانی داشته ام که ظاهرا در هفته جاری یا آینده پخش خواهد شد. زمان دقیق پخش آن را نپرسیدم و البته اهمیتی هم ندارد! این هم چون آن بقیه خواهد بود که خود موفق به دیدنش نشدم. این هم اهمیتی ندارد! این روزها قلمم را میشکنم اما شعرهایم را بر کاغذ نمی آورم . بغضم را فرو می خورم اما باران را به تنهایی هایم راه نمی دهم. برای خودم متاسفم و مدام به این فکر می کنم که : "چقدر به خودم ظلم می کنم" . (لطفا این را به عشق و دلدادگی ام ربط ندهید که جای او جایی فراتر از لابلای شعرهایم است) 

+ یلدا را برای همیشه از مناسبت های زندگیم حذف کردم!    

+ در این شب ها که هر کس روزنی از نور می یابد ، برای غربت قلبم دعایی با حسین(ع) گویید...


پنج‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1388
الهی...

 

|| شب جاده غربت قلبم رادر بر گرفته است. به عشقی دیرینه می اندیشم که همیشه با انتظار و دوری همراه بوده است...  جنونی عجیب! که آتش زده به لحظاتم و دم به دم میان شعله هایش مرا شکوفا می کند... میخواهمش و دل و جان بر راه این خواستن نهاده ام... . خنده های دلدارم... دستان مهربانش... چشم های مشتاقش... قدم های محکمش... پشت شیشه اتوبوس جلویی نوشته شده: "الهی..."                                                                                       نیمه شب ۹آذر ۸۸ - اتوبوس

|| بله . همه افراد جنبه های اجتماعی مختلف دارند اما این وبلاگ صرفا موضوع ادبی دارد. بنابراین فقط در همین زمینه اینجا خواهم نوشت. شاید به زودی در سایر موضوعات مورد علاقه ام نیز وب نویسی کردم. هرچند... 

|| شنبه ۱۴/۹/۸۸ در جشنواره کشوری قربان تا غدیر که صبح تا شب و در بیرجند برگزار می شود شرکت خواهم کرد. البته شعری ارائه نکرده ام.  

|| عید بزرگ اثبات حقانیت مولا را تهنیت می گویم...


<<    1       2       3       4       5       ...       10    >>



169514


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: