X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


پنج‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1390
بهار آمد!...

  

 

|| این روزها هوای آسمانم آبیست... آبی و آرام. از باغ نگاهت سیب میچینم و از دستان خدا رازقی...

بالاخره برگ خاکستری تقویم  افتاد. بهار آمد!... چند روزیست برای همیشه مهمان زاینده رود شده ام... حالا دیگر  برایم جای هیچ شکی باقی نمانده که کشتی دریای ناآرام زندگی، ناخدای آرام و آگاهی دارد.... 

وگرچه قلب رنجورم در این سوی تقدیر، آرام گرفته است اما همچنان بیقرار پاره های دلم هستم که در آسمان کویر جاگذاشته ام... این روزها من و پدر و مادرم درد مشترکی داریم...به هر صورت باز هم همان حکایت همیشگیست که من همیشه باید مسافری باشم در پی نیمه های دلم؛ از این سوی نقشه به آن سوی نقشه... 

 

|| دوباره شب آرزوهای دیگری در راه است... امشب خدا را شکر خواهم کرد که امسال شوق اجابت آرزوهایم را به درگاهش میبرم...  

|| دستان مهربانت را می بوسم... بخاطر صبوری و همراهی تمام این سال های سخت، ممنون...

باران آمد

          میان دست های سوخته ام

انگشتانم جوانه زدند

خاکستر اندیشه ام را به باد سپردم

           و ورق های خیس تقویمم را

پروانه ها به خلوتم هجوم آوردند

خدا لبخند زد

و آبی بکر خوشبختی

       در ثانیه هایم جوشید

بال هایم را از میخ دیوار برداشتم

روی بخار پنجره ها نوشتم:

     "و خدایی که در این نزدیکیست"




167079


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: