X
تبلیغات
نماشا
رایتل


دوشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1388
۱۶ اردیبهشت 85 !

پیش می رود دستانم 

- از میان هیاکل ناموزون -

نور روی دستانم نماز می خواند 

و سر انگشتانم موزون می لرزند 

 

سمت 

تمامیت عشق 

ابتدای ادراک نیاز آلود نیلوفرها 

انفجار رکوع جوانه ها 

ابتدای عروج 

و ابتلای صبح به سجده ی باران... 

 

پیش می رود دستانم 

نور روی دستانم نماز می خواند 

زمان 

معکوس 

کودکان ثانیه ها متولد نشده می گریند! 

ابتدای محض! 

حقیقت انسان! 

 

پشت 

دیوارهای سفید شده !

آسمان ِ آبی شده ! 

آدم های پاک شده !

من ِ من شده ! 

پیش می رود دستانم 

نور روی دستانم نماز می خواند... 

 

                                                        مسافر باران 

                                                          31/1/88 

 

|| و اما ... 16 اردیبهشت و سالگرد اولین... و سفری خواهم داشت به شهر خاطره های غریبم... بیرجند... 

|| چند روزیست به مرور وبلاگ های سال های تنهاییم مشغولم. به وبلاگ دوستان آن روزهایم سر زدم. بسیاری از وبلاگ ها غیر فعال بودند و حتی حذف شده بودند. در خیلی از وب نوشته ها غم را با همه ی وجود حس کردم. برای دوباره نوشتن خیلی از آن ها دلم تنگ شد. بخصوص دوستان دوران دانشجویی در بیرجند (بد نیست اینجا بگویم که هیچ وقت به روزهای دو سال تحصیلم در"..." فکر هم نمی کنم! و با وجود اینکه همین سال گذشته بود، در خاطراتم خیلی کم رنگ است. گرچه آنجا در بیرجند از دانشجویان متوسط بودم اما اینجا در"..." جز معدل های اول دانشگاه. البته این معدل بالا هم بخاطر مشوق همسفر مهربانم بود!! برای من آسمان همه جا یک رنگ نیست. آسمان بعضی جاها را دوست ندارم! اصفهان را دوست دارم!  "..." را دوست ندارم! یزد را دوست دارم! "..." را دوست ندارم! بیرجند را دوست دارم! "..." را اصلا دوست ندارم!!) خلاصه اینکه مرور وب نوشته هایم در سال های بین 82 تا 86 برایم حس تازه ای داشت. فهمیدم چقدر بزرگ شده ام!!... گرچه دنیایم همیشه به همان کوچکی باقی می ماند... گرچه ضمیرم همیشه کودک است...




167079


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: