X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1387
تنفر / تشنج درد / تحول

کاش بدانی

اینجا

در هجوم اصوات شبانه ی رشته کوهای دور

چگونه همپای باد ناله می کنم...

کاش بدانی

دور از تو

با چه قضاوت های ناعادلانه ای لیلی قلبم را دار می زنند

                    و مجنون چشم هایم چه غریبانه می بارد

و من از اینجا متنفرم!

اینجا سایه ها خطوط درهمی از تهی افکارند.

                       اندیشه های نابالغ سپیده دمان خاموش.

                       تهیج آلوده ی تاریک ترین روزن ها.

بی اصالت ترین جوانه ها متولد اینجایند!

و سرشارترین تهی پرورش یافته ی اینجاست...

من از اینجا متنفرم!

                                                              "مسافر باران"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|| تو اشتباه خدایی! یادم هست وقتی حوا را وسوسه میکردم خدا حواسش به من بود و بجای دمیدن روح فرشته ، درتو روح آدم دمید! (لحظاتت سبز استاد"..."..اگر اینجا بودی با انگشت ملامت مرا شاعرک کافر خطاب میکردی. آه.. اگراین نقطه ی درد خیز رهایم کند دلم هوای شب شعرهایتان کرده است...)

|| کاش در این نقطه ی زمین متولد نشده بودم! خسته ام از اینهمه قانون!... الهی مقرب ترم کن..

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تشنج درد گرفته ام!

میان جنون ثانیه هایم

میان سرد و گرم روزگار غریبی که

دم به دم آمار تنهایانش را برای روزنامه ها می فرستد

و آدم هایش روزنامه ها را می خوانند و می خندند!

                                                                        "مسافر باران"

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

|| گوش دادن آلبوم بی کلام Zenith ازفرهاد بشارتی را بخاطر حس تازه اش توصیه می کنم.

|| این روزها اشتغال جدیدم و آدم های اطرافم هر لحظه مرا به خاطرات چهار سال پیش و روزهای تنهاییم می برد. یادم باشد نگذارم حتی ناخواسته کسی آن روزهای مرا تجربه کند... و یادم باشد تا وقتی دنیایی هستم ، قدرت، پست ترین امکان است!

|| گذشته ی من تندیس ایمان من است! همین. پس خدای من با تمام وجود دوستت دارم..

|| مجتبی جان... عموی خوبم. ازدواجت را صمیمانه تبریک می گویم.  نمی دانم چرا از همان کودکی با وجود تفاوت سنی کم و علی رغم شرم و رودربایستی خاصی که با هم داشتیم همیشه دوستت داشتم. شاید هم به خاطر حس دردآشنایی غریبیست که با تو داشتم... این تبریک را از این جهت اینجا گفتم که در آستانه ی ازدواجت جای پدربزرگ را خالی کنم. یاد مهربانی هایش بخیر. یاد روزهای کودکی ام که نوه ی سوگلی اش بودم و شب و روز سر از خانه ی شما در می آوردم!... اصالت من از غرورآفرینی او آغاز شد... چقدر امشب دلم هوایش را کرد... چه روزگار غریبیست...

|| می بخشید که مدتیست ننوشته ام. "ندانسته" دنیا زده شده بودم! دردی که بیش از هر چیز و هر کس خودم را شکست... حتی شعرهایم نیز با نیمه شب هایم قهر کردند... اما یکی بود و هست که انگار همیشه آینه ایست با تصویری ثابت از خوبی ها! خود را که در او و نگاه پاکش می بینم تازه می فهمم چقدر با آن تصویر تفاوت دارم. حرکتی تازه باید...

چه کسی میتواند سنسوری طراحی کند که به محضی که این ذهن سرکشم سمت دنیا می رود بر سرم فریاد کشد!!!؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دیروز

سیب های شیطانی را دور انداختم

لب چشمه ی سادگی چشم هایم را شستم

برای قاصدک ها نامه فرستادم

به عناصر تنهاییم گفتم:

         دگر ارزشمندیشان را فراموش نخواهم کرد

مقابل آینه ایستادم

به گیسوانم شانه زدم

دوباره دلم را هوای دلبریست...

باید کبودی ثانیه هایم را

         میان تحیر ذرات جوانیم پنهان کنم

باید به آسمان ثابت کنم

         هنوز همان دخترک دیروزم...

                                                "مسافر باران"




167079


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: