X
تبلیغات
نماشا
رایتل


چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1387
و فردا می آیی...

و فردا می آیی

آستان لحظاتم ستاره می پاشد

اشیا هبوطم ساکن زمین شده اند

کودک دل درس بیقراری می خواند

... گفته اند باران در راه است..

پشت پنجره ی اتاق تاریکم خورشید کاشته ام

مقابل آینه زمزمه می کنم:

              مرد ، ای مرد ثانیه های آبی

              سبز کن زردی لحظاتم را!

تابلویی لبخند میزند

نقطه ای اطرافم دایره می شود

                     و از انتهای قطرهایش رازقی می روید

دراتاقم نسیم می آید

عطر رازقی غوغا می کند

پرده ها موزون می رقصند

زیبایی ، نیاز می شود

             و رویا نیز.

برای ذرات حجم یافته ی محیط ، مثنوی! میخوانم

_ در بیقراریت _ تب کرده ام انگار

          هذیان می گویم!

وشاید تنها راستی که باور نمی شود این است که

                                       فردا تو می آیی...

کنار عروج ثانیه ها زانو میزنم

ابتدای جاده بارانیست

مرد نزدیک می شود

انتهای جاده ، ضریحی تابناک است ...

پشت پنجره ای فولادی ستاره نذری می دهند

کاش ستاره ای هم سهم ما شود

|| تو را خوش به دنیای خود! خدا برایم نیاورد روزی را که ذره ای آلوده ی دنیا و آمال تو شوم. تو را خوش به دنیای خود! منم و هوای دلدارم...

|| سفری متفاوت از همیشه به مشهد مقدس پیش رو دارم... 




167079


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: