دعای بارانی چشم هایش را
اینجا
میان ربنای اشک هایم
غریبانه
دلم تکرار می کند
حس خواستنش
آرام آرام
به شیدایی چادر نماز دستانم
دامن می زند
سکوت مرده ای متولد می شود
و از نبض پر از حادثه اش
نردبان می جوشد
روی بخار پنجره ها رازقی می روید
بنفشه ای ادعای پیچش و صعود می کند
باران اوج میگیرد...
مسافر باران
|| اینکه این انتظار کی تمام می شود و سرانجام این تراژدی آسمانی در کدام ثانیه ی زمان به نقطه ی عطف عواطف من بدل خواهد شد را نمی دانم... اما این را خوب می دانم که زجر این انتظار نخواهد توانست مرا از پای درآورد. چرا که من با هر پدیده ای حتی مرگ! به خاطر او خواهم جنگید...
کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خواد
کی می دونه این حسرتا چی کرده با روز و شبام؟
|| با این قیمت بالای کتاب ها و از سویی عدم وجود کتابخانه های جامع و بروز در همه ی نقاط کشور، چگونه روی تشویق کودکان و جوانانمان به مطالعه را داشته باشیم؟ البته اخیرا در جلسه ای خبرهای جالبی از حمایت دولت از نویسندگان و ناشران به دست آوردم که اگر واقعا به آن جامه ی عمل پوشانده شود ، گام مهم و موثری خواهد بود. به زودی خبرهایی از این اقدام در اختیار خواهم نهاد. (بگذارید ببینم واقعا به این مساله عمل خواهد شد؟!! و تبصره هایش تا چه حد منطقی است!)
|| تصویر صفحه ای از روزنامه ی خراسان _ ویژه نامه ی خراسان جنوبی که بیوگرافی بنده در آن چاپ شده است را اینجا می توانید ملاحظه بفرمائید.
|| و "شش" چه عدد بزرگی (زیاد) است!!... |