به تو که می اندیشم
زلال هماره ی بازتاب نور
غبار پنجره ها را میگیرد
دلم سفر می کند
تا فراسوها
و حس مبهمی که قادر است
دل سنگ ها را بشکافد
کسی زنده بر دار است!
و راز عروجش را
کسی نه دانست و نه فهمید
و نخواه"ند" فهمید
به تو که می اندیشم
کمی آن سوتر از آن حادثه ی روحانی
پای پرچین بیداری شب
بوته ی رازقی ای می روید
و در آن ثانیه ی رویش خود
در گوش زمان
گریه کنان می گوید:
آه... کو مونس من؟
||| لطفا برای مکاتبه با بنده فقط ایمیل ارسال فرمائید. به دلیل عدم دسترسی به مسنجر قادر به پاسخگویی آفلاین های شما نخواهم بود.
||| آرام آرام 16 اردیبهشت نیز فرا میرسد و خدا را بر تقدیر زیبایی که عطایم کرد بیش از پیش شاکرم... |