خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
مسافری دیگر...

شش روز از آغاز بهار طبیعت گذشته بود و خورشید در غربت غروب گیسوان خویش را از روی زمین جمع میکرد و به انتظار ماه بود تا بر گیسوانش بوسه ی ستاره زند... نوای روحبخش اذان کوچه های شهر کوچک خاطره هایم را در بر می گرفت... تقدیری رقم خورد... مسافری به مسافران دنیا اضافه شد...

و امروز... اینجا... میان شادی عزیزانم و آدم های مهربانی که برای تبریک تولدم صدها کیلومتر زمینی را پیموده اند... و میان شادی و نگاه های عاشقانه ی موجود پاک و بزرگی که صفتی بسیار فراتر از انسان برازنده ی اوست، همانند تولدی دوباره کودک درونم احساس شکوفائی می کند... خدا را شاکرم بر تقدیر زیبایی که از پس آزمایش های سخت و سنگین به من عطا کرد... گذشته های دلگیر را لب طاقچه ی فراموشی جا میگذارم و آینده های نگران را پیش چشمانش قربانی می کنم... او تقدیر شیرین من است و من تنها در صحن نگاه او اوج میگیرم... "حتی اگر روزی پرنده ای زخمی شوم..."

و اینک... در شب تولد من... او کنار من است و با چشمانی مشتاق و مهربان دل نوشته هایم را مرور میکند... عطر حضور مقدسش فضای ثانیه هایم را بارانی کرده است...

 

پینوشت1: گرچه کمی دیر است اما سال جدید را تبریک عرض مینمایم...

پینوشت2: مصاحبه ی شبکه ی استانی با بنده که در پست پیشین به آن شاره کردم پخش شد اما حتی خود نیز موفق به دیدن آن نشدم!...


یا انیس من لا انیس له....
----------------------
من دختر مشرق اسطوره ها هستم
از سرزمین انار و آفتاب...
و...
----------------------
"من شاعر نیستم..." فقط قلم به دست می گیرم تا...
----------------------
برای او که باران رخصت باریدنش چشمان اوست...
شناسنامه کامل من...



9477


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقی (مسافر باران)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد