شش روز از آغاز بهار طبیعت گذشته بود و خورشید در غربت غروب گیسوان خویش را از روی زمین جمع میکرد و به انتظار ماه بود تا بر گیسوانش بوسه ی ستاره زند... نوای روحبخش اذان کوچه های شهر کوچک خاطره هایم را در بر می گرفت... تقدیری رقم خورد... مسافری به مسافران دنیا اضافه شد...
و امروز... اینجا... میان شادی عزیزانم و آدم های مهربانی که برای تبریک تولدم صدها کیلومتر زمینی را پیموده اند... و میان شادی و نگاه های عاشقانه ی موجود پاک و بزرگی که صفتی بسیار فراتر از انسان برازنده ی اوست، همانند تولدی دوباره کودک درونم احساس شکوفائی می کند... خدا را شاکرم بر تقدیر زیبایی که از پس آزمایش های سخت و سنگین به من عطا کرد... گذشته های دلگیر را لب طاقچه ی فراموشی جا میگذارم و آینده های نگران را پیش چشمانش قربانی می کنم... او تقدیر شیرین من است و من تنها در صحن نگاه او اوج میگیرم... "حتی اگر روزی پرنده ای زخمی شوم..."
و اینک... در شب تولد من... او کنار من است و با چشمانی مشتاق و مهربان دل نوشته هایم را مرور میکند... عطر حضور مقدسش فضای ثانیه هایم را بارانی کرده است...
پینوشت1: گرچه کمی دیر است اما سال جدید را تبریک عرض مینمایم...
پینوشت2: مصاحبه ی شبکه ی استانی با بنده که در پست پیشین به آن شاره کردم پخش شد اما حتی خود نیز موفق به دیدن آن نشدم!... |