شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1387
حماقت قانون ها!

التماسش کردم

چشمان شیدایش درخشید

چمدان را زمین گذاشت

تمسخر قانون ها خندید

چمدان را برداشت

گوشه ی خاطره ها زخمی شد...

کسی انگار نمی فهمد

من از این قانون ها متنفرم!

وقتی در هر ماده ی آن

مترسک ها ناهار می دهند!

 

مسافر باران

16 فروردین 87

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شرح یک معجزه

چند روز پیش  از آغاز سال جدید، هنگامی که برای سفر به مشهد مقدس رفته بودم، خبر ناگوار حادثه ای برای یکی از عزیزانم که منجر به خونریزی مغزی و هفت شکستگی و خونریزی معده ی وی شده بود را دریافت کردم. خدا میداند چه بر من و اطرافیانم گذشت... پزشکان به طور کامل قطع امید نموده و همه ی اطرافیان آرام آرام در ماتم و پنداشت سوگ ابدی او فرو می رفتند... در آن شرایط که مصادف با ایام رحلت رسول مکرم اسلام و آقا امام رضا بود، تمام لحظات را به دعا گذراندیم و روبروی ایوان ضریح مقدس آقا، دست به دامان او شدیم... روز بعد، در شرایطی که وی رفته رفته به مرگ نزدیکتر میشد ناگاه این سیر نزولی به سوی بهبودی اوج گرفت!... و این در حالی بود که شب پیشینش در خواب صدای نقاره خانه های حرم امام رضا را شنیدم و همزمان با آن فریاد شادی شفای...

آری... بدین ترتیب معجزه ای بدیع رخ داد که ما و تمام اطرافیان و کادر آن بیمارستان مجرب را در حیرت فرو برد...

باور کنید آقا امام رضا زائرش را نا امید باز نمیگرداند...

برای بهبودی کامل او دعا کنید...

 

 

||| مگر به شهر شما... قسم شما را به خدا... جنون عاشقی تماشا دارد؟ بسوزد آنکه هست و حاشا دارد!... من عاشقم و گنه کار... آیا همه ی شما بی گناهید؟!... من گمره ام و بیقرار... آیا همه ی شما بی گناهید؟!...

 

||| کاش خودخواه تر بودم!


سه‌شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1387
مسافری دیگر...

شش روز از آغاز بهار طبیعت گذشته بود و خورشید در غربت غروب گیسوان خویش را از روی زمین جمع میکرد و به انتظار ماه بود تا بر گیسوانش بوسه ی ستاره زند... نوای روحبخش اذان کوچه های شهر کوچک خاطره هایم را در بر می گرفت... تقدیری رقم خورد... مسافری به مسافران دنیا اضافه شد...

و امروز... اینجا... میان شادی عزیزانم و آدم های مهربانی که برای تبریک تولدم صدها کیلومتر زمینی را پیموده اند... و میان شادی و نگاه های عاشقانه ی موجود پاک و بزرگی که صفتی بسیار فراتر از انسان برازنده ی اوست، همانند تولدی دوباره کودک درونم احساس شکوفائی می کند... خدا را شاکرم بر تقدیر زیبایی که از پس آزمایش های سخت و سنگین به من عطا کرد... گذشته های دلگیر را لب طاقچه ی فراموشی جا میگذارم و آینده های نگران را پیش چشمانش قربانی می کنم... او تقدیر شیرین من است و من تنها در صحن نگاه او اوج میگیرم... "حتی اگر روزی پرنده ای زخمی شوم..."

و اینک... در شب تولد من... او کنار من است و با چشمانی مشتاق و مهربان دل نوشته هایم را مرور میکند... عطر حضور مقدسش فضای ثانیه هایم را بارانی کرده است...

 

پینوشت1: گرچه کمی دیر است اما سال جدید را تبریک عرض مینمایم...

پینوشت2: مصاحبه ی شبکه ی استانی با بنده که در پست پیشین به آن شاره کردم پخش شد اما حتی خود نیز موفق به دیدن آن نشدم!...




169514


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: