X
تبلیغات
رایتل


پنج‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1386
از تو تا بی نهایت...

از تو تا بی نهایت...

از تو تا آسمانی ترین نقطه ی زمین

و آبی ترین نقطه ی آسمان

طلوع هزاره میشوم

از تو تا ناپدید ترین کرانه های انسانیت

تا تبلور مردمک های دیدگان خونبارم

اوج بودن را

به ترنم زیباترین تجربه ها میسپارم

تو بالاتری ز التهاب زمین در رگ حیات

من با تشیع عشقت درون قلب خویش

آزاد ترین ستاره ی زمینی ام

مسافر باران

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

روزهای سرد و خاکستری... خاکستری خیس خورده. غروب های دلگیر. تنهایی مظلومی که موسیقی باران را تمنا میکرد. آدمک های بسیاری که ادعا میکردند مرا همدمند. و سرکشی دستان من... همان آدمک های بی دردی که گمان میکردند دخترک پر حرف و شاد همین است که می نمایاند. جزوه های کینه توزی که یادشان میرفت هویت ها را شناسایی کنند! یادشان میرفت کمی هم...! توانایی غریب چشم هایم... سکوت طاقت فرسای پنج شنبه ها. و تکرار مکدر رنج... طعم چای مانده. اتاق بی پنجره ی خوابگاه. کابین های شلوغ تلفن و نگاه غریب من... آن شب که جدا شدن روح از تنم را با چشم خود در دایره ی مرگ دیدم... آهنگ های سرگردانی که بر محزونی خود میگریستند و آن خواننده ی کچل که گمان میکرد"حزن صدایش" اشک هایم را سرازیر می کند! رکود آینده های دلگیر. آن سه شنبه شب عروج!... خیابان های دلگیر. لحظه های مضطرب...

و تنها خدا می داند چه بر من گذشت...

این روزها که آخرین روزهای تحصیلم نیز می گذرند، آن سال های اول را بسیار مرور میکنم... روزهای دلگیری که حجم اندوهشان را تنها من میدانم و خدا و شاید... کسی که مرا از آن روزها جدا کرد...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

آرام آرام... باور کن این ثانیه ها جان مرا میگیرد... و من که به قدر عالم صبوری کرده ام... به قدر دریاها گریسته ام و به قدر هر لحظه ی این چند روز خواب کویر و قیامت! دیده ام...

و من که در بین تعبیرها و تدبیرها سرگردانم... قدرت تصمیم گیری ندارم... هیچ چیز به هیچ چیز ربط ندارد!... فقط بعضی چیزها خراب می شوند...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

پینوشت 1: به هر حال برای من امروز روز عشق است (ولنتاین)... و همه چیز را برای برگزاری یک روز زیبا فراهم کرده ام... فقط افسوس که تو نیستی... حس غریبانه ی این روز نیز مضاف این دردهاست...

 

پینوشت 2: این وب نوشتن ها "باز هم" دلزده و خسته ام کرده است... اصولا میان دلزدگی نوشتن و خستگی سکوتم هیچ ربط معناداری نیست! همچنانکه...! و شاید رها کردم این مجازی نوشتن را...


چهارشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1386
جامدات بدون حجم!

کسی از دوری چشم و دلم نمی داند...

و همیشه

       کوه ها نادان بوده اند

چون پروانه را با دید خود تعبیر می کنند

و من می دانم که روزی سایه ها را سنگسار می کنند

آینه را هم همین کدورت مغز بد نام کرد

داغ شقایق را هم

         همین ها نیشتر زدند...

و من از همه ی جامدات بدون حجم متنفرم!

از همه ی آن تابلوهای دروغگو

از تمام دقایق بی ثانیه

پائیز 1385

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

خسته ام... خسته از این تکرارهای بی تو... خسته از این ثانیه های آزمند پر از درد... این ثانیه ها که در مکاتب غربت زدگی تنها تزریق غصه آموخته اند و بس. این ثانیه های نادان که دانایی خاموششان را سال های پیشین در گورستان سنت زدگی مدفون کرده و جا گذاشته اند...

این روزها... هوای آسمان دلم ابریست... ابرهایی که نه میبارند و نه میروند... گویی ماموریت یافته اند تا شب زدگی را تلقین لحظه هایم کنند... دلم بسیار گرفته است... و چه نادانند این حشره های سرمازده که آوای شومشان را نحسی آستان خوشی هایم کرده اند... بال هایشان را خواهم شکست!

آهای شما که اجابت بارانی دست هاتان تا خدا میرود... برای شادی هایم دعا کنید...

26/10/86

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

باز بوی محرم می آید و بوی رحمت... و بوی خدا که حقیقت نهایی عشق است و هر آنچه در زمین نام "عشق" بر آن می نهیم تنها به شرطی حقیقی است که غایت، اوباشد و بس.

این روزها سپیدی زمین و سیاهی تن و سرخی روان، تصویر شفافی از جامعیت عشق بر شهرها نقش زده است. و اما...هر هیئتی که می آید و هر سینه زنی را که میبینم در دل به این می اندیشم که آیا برای تشنگی حسین بر سر و سینه میزند یا برای تنهایی و مظلومیت یک سردار دین؟

چه بسیار نذرها که از حسین(ع) گرفتم و یادم باشد که به حرمت آن ها رازقی وار...

28/10/86

 

 

پینوشت1: حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود..، اما افسوس که به جای افکارش زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی ‌آبی معرفی کردند! (دکتر شریعتی)

 

پینوشت2: "درد" است که در ایام سر آمدن انتظار ... آن هنگام که فاصله و تقدیر را دیوانه می کنی... آن هنگام که عاشقانه در چشمانت می نگرد و شادی را در نگاه تو می کاود... نتوانی به لحظه ی بودنش بیندیشی و اندیشه ی آغاز انتظاری دیگر را بخش کنی... سرطان درماندگی می آورد!

 اما... خوب میدانم که تمام میشود این ثانیه های دردمند انتظار...

 

...پینوشت۳: همیشه از سنت ها گریزان بوده ام




169091


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: