| |
| چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386 |
| چهل و پنج روز دیگر... |
|
باز با هم خندیدند
آن سایه ها
و این عقرب ها
که کند میروند از پی هم
تا رنجش ثانیه ها را
غبار چشمانم کنند
پرنده ی ساعت بیرون می آید
با پرهایی شکسته...
فنجان قهوه می افتد
و میشکند
کسی در "حیات" جیغ میکشد
تشویش دیگری متولد میشود
از روی تقویم میشمارم
چهل و پنج روز دیگر مانده است
چشم هایم را زیر گیسوانم پنهان میکنم
فنجانی دیگر می آورم
قهوه ای دیگر...
مسافر باران
15آبان86
|
|