X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


چهارشنبه 14 آذر‌ماه سال 1386
چهل و پنج روز دیگر...

باز با هم خندیدند

آن سایه ها

و این عقرب ها

که کند میروند از پی هم

تا رنجش ثانیه ها را

غبار چشمانم کنند

پرنده ی ساعت بیرون می آید

با پرهایی شکسته...

فنجان قهوه می افتد

و میشکند

کسی در "حیات" جیغ میکشد

تشویش دیگری متولد میشود

از روی تقویم میشمارم

چهل و پنج روز دیگر مانده است

چشم هایم را زیر گیسوانم پنهان میکنم

فنجانی دیگر می آورم

قهوه ای دیگر...

مسافر باران

15آبان86

 

 

پینوشت 1: و از امروز حدودا نوزده روز مانده است!...  

پینوشت 2: چند روز پیش اس ام اس جالبی به دستم رسید که به گونه ای اعتقاد همیشگی ام در زندگی است: "همیشه برای کسی خاک گلدان باش که اگر به آسمان رسید یادش باشد ریشه اش کجاست..." و یا "من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی. ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم"

پینوشت 3: به این میگن "برو کنار، بذار بزرگترت بیاد!!": "شرکت در جشنواره محدودیت سنی ندارد و تمام گروه های سنی در یک سطح داوری میشوند!!"




167079


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: