X
تبلیغات
نماشا
رایتل


شنبه 19 آبان‌ماه سال 1386
نادانی ندانسته!

اگر نمی آمدی...

نا خواسته

           و "ندانسته"

خود را در گور نادانی مدفون کرده بودم

و زندگی را

شاید زیبا میدیدم!

اما خوب میدانم...

میرسید روزی که

در آینه زنی را میدیدم

که گوشواره ها ، گوش هایش را خورده بودند!

و چشم هایش را

در مهمانی شب پیش جا گذاشته بود

               و شاید قلبش را!...

زنی که در بیداری زرینش

به دنبال مرگی خاموش میگشت

و توانائی افکارش را

اتهام گستاخی میزد

فریب تابلوها را

حنای قلبش میکرد

وابستگی را دلبستگی معنا می نمود

و بعد

آرام آرام

فانوس های ایوان را

              خاموش میکرد...

مسافر باران

18 آبان 86

 

 

مسافر باران... سکوت افکار مشوشش را تنها خش خش برگ های زرد تنهائی میشکست... سر به زیر چون همیشه... و شاید سخت... و البته مغرور!... غروب بود و برگ روز نوزدهم آبان 84 در حال جدا شدن و افتادن از تقویم دیواری... ناگهان...

همزمان با غروب خورشید زمینیان، خورشید آسمانی زندگیش طلوع کرد... و در عین ناباوری از مشرق آرزوهایش آمد و...

در عین ناباوری غریبم ، باور کردم که خدا به حرمت حفظ آنچه باران از من خواسته بود، زیباترین تقدیر را به من هدیه کرد... شکر.

 

 

پینوشت۱:     و مبادا که اندوه ملالت باشد

                  من اگر مال توام؛ ترسی نیست!... (۱)

                  چه مهم است اگر پنجره ای تاریک است؟...

                                                                             "مسافر باران"

۱- ترس از مشکلات دیگر

 

پینوشت 2: رفتن قیصر "امین پور" برایم درد عجیبی داشت... و براستی که چه ناتمام اوراق و اذهان مشتاق را رها کرد... گوئی غریبه ای از برمان رفت که سال ها آشنا بود. اندوه رفتنش را چاره نیست...چرا که جایش پر کردنی نیست... برای مرگ کمتر کسی افسوس میخورم اما ... در سوگ امین پور عجیب به حزن نشستم...

وقتی با خود می اندیشم که برای سهراب و فروغ و قیصر امین پور چه زود دیر شد، به نتیجه های موکدی!میرسم...




167079


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقیان)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: