شاخه ای خورشید میچینم
به خرمن شب حمله می کنم
در دستان رودخانه ماهی می کارم
از ازدحام ثانیه ها به دقایق چیزی نمی گویم
گلی از باغچه ی احساس ماه میچینم
پیشکش چشمان شب بو می کنم
قلم موی باران را بر میدارم
بر ابرها مینگارم:
می دانمت... می خواهمت...
"مسافر باران"
9474
کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقی (مسافر باران)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد