X
تبلیغات
بازی تراوین


چهارشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1392
دلتنگ
http://s3.picofile.com/file/7932875585/1_001.jpg



|| مترسک های کلاغ زده چشم هایتان را باز کنید. من هنوز هستم. هنوز با قلبی زخمی از نقشه ی همدستی شما با کلاغ ها، عاشق تر و سربلندتر از پیش اینجای زمین ایستاده ام تا ثابت کنم من هنوز همان دخترک دیروزم. آتش گرفته اید، سوخته اید. خوب میدانم. وقتی هر روز پشت پنجره صدای بوسه های معشوقم روی چشم های مرا شنیده اید... لطفا باز هم آتش بگیرید! حماسه ی عشق ما تازه تر از پیش جریان دارد...


|| گاهی حس میکنم به این صفحه مدیونم. به غربت دفترشعرهایم. آمده ام دوباره بمانم...

 

 


جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391
تو را دوست دارم

بر سر پیمان تو

    دل به باد داده ام و تن به دشت

بهای داشتن تو

     مردن هزاران رازقی تشنه است

         کنار رود انکار

                 وقتی زمان

                         برای کودکانش مرا تکه تکه میکرد

...

تو را در خون

تو را در درد

تو را در زردترین حادثه هم دوست دارم

حتی اگر

       هیچ حافظه ای صبح را به یاد زمین نیاورد



 

|| تو ناب ترین شعر جهانی و من لبریز ترین جام از شراب شعر تو. ویژه ترین سالروز عاشقانگیمان مبارک.


|| دیگر اینجا نوشتن را دوست ندارم! برای همین فقط تبدیل شده به یک روز شمار برای وقایع زیبای زندگی ام!


|| دعا کنید... به درگاه خدایی که منبع عشق است... دعا کنید دنیا ما را به خود مشغول نسازد که نتیجه اش از دست رفتن صیقل احساس و اندیشه است. و از دست رفتن این موهبت، رشد زیباییست رو به فنا!...


سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391
بارانی ترین فروردین

شرجی مرداد آغاز تو، بارانی ترین فروردین دنیای من است...

 

+ این بار مرا و دلنوشته هایم را اینجا و به این سبک بخوانید: 

کلیک


یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1391
خانه ی آبی

 

 

 

||  نبودنم را به پای سبز ترین... آبی ترین... و نقره فام ترین حادثه ی فصل شدید دلدادگی ام بگذارید. حادثه ای که آنقدر عظیم و باشکوه بود که قدرت ریختنش در قالب واژه را نداشتم. 4 ماه قبل، جاده پیش قدم هامان زانو زد. قصه ی این دوری و دلدادگی برای همیشه تمام شد و فصل تازه ی دیدار رسید. به جای جشن آغاز این زندگی زیبای دو نفره، شهرت مسافر بودنم را با سفر به یک سرزمین دور اما رویایی با دریایی وسیع، کامل کردم تا دوباره به مترسک ها ثابت کنم میان عاشقانه هامان جایی ندارند...  و امروز من... با قلبی آرام از حضور در کنار مردی که از جنس باران و پنجره است به چند سال پیش و اولین لحظه ی نگاه پاکش بر می گردم و دوباره زیر لب به عشقش آری می گویم...

امروز حرف های بسیاری میان سینه دارم که دلم می خواهد اینجا بگویم... من... به سودای این عشق، به اندازه ی هزار کیلومتر زمینی و برای همیشه از زادگاه و پاره های تنم دور شده ام... اما هماره در گوش زنده رود هم سروده ام که "من... دختر کویرم".  و بوسه بر دست های پدرم... و مادرم... پاره های بی بدیل قلبم... که هر لحظه با خاطراتشان زندگی میکنم. پدری که همیشه مایه ی افتخار من است و راز مهربانی هایش را باید از پرتوهای آفتابی بپرسید که بر قله ها می تابند. و مادرم که سادگی و یکرنگی دنیای زیبای امروزم را مدیون دست های مهربان اویم.

در این وبلاگ آشنایان بسیاری دارم. خاطره هایی بیشتر. غیبت طولانی ام را ببخشید. دوباره بازگشته ام تا در فصل تازه ی دیدار با هم شعر بخوانیم. نام این وبلاگ نیز به زودی به "فصل تازه ی دیدار" تغییر خواهد کرد.

|| "رگ خواب این دل همیشه دست تو بوده"...


شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390
رقص


دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390
شب تولد تو

 

|| دوباره شب تولد توست... میان صحن بارانی دنیایمان کودکانه می خندم و دست هایم را به تو هدیه میدهم... تولدت مبارک...

|| تب ساکت ستاره ها. هیچ شعری متولد نمی شود!!... پشت پرچین سکوت من خبری هست...  مشروحش را از رازقی ای بپرسید که میان باغچه ی عشق آرام گرفته است... چقدر سکر این سکوت را دوست دارم...


   1       2       3       4       5       ...       9    >>



143746


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقی (مسافر باران)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد


در این بخش از کدهای مختلف مورد نیاز وبلاگ استفاده شده است و تبلیغات گنجانده شده در آن ها مورد تایید یا رد بنده نمی باشد: