Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
ربنای اشک

دعای بارانی چشم هایش را

اینجا

میان ربنای اشک هایم

غریبانه

دلم تکرار می کند

حس خواستنش

آرام آرام

به شیدایی چادر نماز دستانم

دامن می زند

سکوت مرده ای متولد می شود

و از نبض پر از حادثه اش

نردبان می جوشد

روی بخار پنجره ها رازقی می روید

بنفشه ای ادعای پیچش و صعود می کند

باران اوج میگیرد...

مسافر باران

 

 

|| اینکه این انتظار کی تمام می شود و سرانجام این تراژدی آسمانی در کدام ثانیه ی زمان به نقطه ی عطف عواطف من بدل خواهد شد را نمی دانم... اما این را خوب می دانم که زجر این انتظار نخواهد توانست مرا از پای درآورد. چرا که من با هر پدیده ای حتی مرگ! به خاطر او خواهم جنگید... 

کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خواد

کی می دونه این حسرتا چی کرده با روز و شبام؟

 

|| با این قیمت بالای کتاب ها و از سویی عدم وجود کتابخانه های جامع و بروز در همه ی نقاط کشور، چگونه روی تشویق کودکان و جوانانمان به مطالعه را داشته باشیم؟ البته اخیرا در جلسه ای خبرهای جالبی از حمایت دولت از نویسندگان و ناشران به دست
آوردم که اگر واقعا به آن جامه ی عمل پوشانده شود ، گام مهم و موثری خواهد بود. به زودی خبرهایی از این اقدام در اختیار خواهم نهاد. (بگذارید ببینم واقعا به این مساله عمل خواهد شد؟!! و تبصره هایش تا چه حد منطقی است!)

 

|| تصویر صفحه ای از روزنامه ی خراسان _ ویژه نامه ی خراسان جنوبی که بیوگرافی بنده در آن چاپ شده است را اینجا می توانید ملاحظه بفرمائید.

 

|| و "شش" چه عدد بزرگی (زیاد) است!!... 


سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
حادثه ی این خاک غریب...

کوچه در کوچه ی این خاک غریب

بوی چشمان تو را میدهد ای سبزترین

حسرت شاخه ی سیبی به دلم مانده شدید

که بیایی

و بچینی

و به دستان پر از خالی من هدیه کنی...

شهر آن زردترین خاطره های مسلول

بعدِ جریانِ نفس های ترت

بعدِ پیدایشِ آن حادثه ی روحانی

بوی باران، عطش سرخ شقایق دارد

شهر گرم نفس حادثه ها

در کویر دل بیتاب پر از غصه ی من

بارش پاک دو چشمان تو را میطلبد

با توام سبزترین!

15شهریور87

بیرجند

 

||| این پست را میبایست دیروز که سالروز بسیار مهمی برایم بود می نوشتم. منتها درگیری کار و عدم     دسترسی به نت مرا از برنامه ام عقب انداخت. دیروز که... دخترک قصه بیدار می شود... آسمانه می شود...

 

||| نه نگاهم سرد است

    نه دلم پژمرده

    گرمی شعله ی دلدادگیت

    به دو چشمان حریصم افق برتر رویا داده

    کمی از عمق نگاهم بگذر

    جز دل و عشق تو آیا خبری در راه است؟!!

                                       ۱۷شهریور۸۷

 

||| بیوگرافی، گزیده ای از اشعار و اطلاعاتی دیگر راجع به بنده را در روزنامه ی "خراسان جنوبی" مورخ امروز می توانید مطالعه بفرمائید.


سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
به تو که می اندیشم...

به تو که می اندیشم

زلال هماره ی بازتاب نور

غبار پنجره ها را میگیرد

دلم سفر می کند

تا فراسوها

و حس مبهمی که قادر است

دل سنگ ها را بشکافد

کسی زنده بر دار است!

و راز عروجش را

کسی نه دانست و نه فهمید

و نخواه"ند" فهمید

به تو که می اندیشم

کمی آن سوتر از آن حادثه ی روحانی

پای پرچین بیداری شب

بوته ی رازقی ای می روید

و در آن ثانیه ی رویش خود

در گوش زمان

گریه کنان می گوید:

آه... کو مونس من؟

 

 

|‌|| لطفا برای مکاتبه با بنده فقط ایمیل ارسال فرمائید. به دلیل عدم دسترسی به مسنجر قادر به پاسخگویی آفلاین های شما نخواهم بود.

 |‌|| آرام آرام 16 اردیبهشت نیز فرا میرسد و خدا را بر تقدیر زیبایی که عطایم کرد بیش از پیش شاکرم...


شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
حماقت قانون ها!

التماسش کردم

چشمان شیدایش درخشید

چمدان را زمین گذاشت

تمسخر قانون ها خندید

چمدان را برداشت

گوشه ی خاطره ها زخمی شد...

کسی انگار نمی فهمد

من از این قانون ها متنفرم!

وقتی در هر ماده ی آن

مترسک ها ناهار می دهند!

 

مسافر باران

16 فروردین 87

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

شرح یک معجزه

چند روز پیش  از آغاز سال جدید، هنگامی که برای سفر به مشهد مقدس رفته بودم، خبر ناگوار حادثه ای برای یکی از عزیزانم که منجر به خونریزی مغزی و هفت شکستگی و خونریزی معده ی وی شده بود را دریافت کردم. خدا میداند چه بر من و اطرافیانم گذشت... پزشکان به طور کامل قطع امید نموده و همه ی اطرافیان آرام آرام در ماتم و پنداشت سوگ ابدی او فرو می رفتند... در آن شرایط که مصادف با ایام رحلت رسول مکرم اسلام و آقا امام رضا بود، تمام لحظات را به دعا گذراندیم و روبروی ایوان ضریح مقدس آقا، دست به دامان او شدیم... روز بعد، در شرایطی که وی رفته رفته به مرگ نزدیکتر میشد ناگاه این سیر نزولی به سوی بهبودی اوج گرفت!... و این در حالی بود که شب پیشینش در خواب صدای نقاره خانه های حرم امام رضا را شنیدم و همزمان با آن فریاد شادی شفای...

آری... بدین ترتیب معجزه ای بدیع رخ داد که ما و تمام اطرافیان و کادر آن بیمارستان مجرب را در حیرت فرو برد...

باور کنید آقا امام رضا زائرش را نا امید باز نمیگرداند...

برای بهبودی کامل او دعا کنید...

 

 

||| مگر به شهر شما... قسم شما را به خدا... جنون عاشقی تماشا دارد؟ بسوزد آنکه هست و حاشا دارد!... من عاشقم و گنه کار... آیا همه ی شما بی گناهید؟!... من گمره ام و بیقرار... آیا همه ی شما بی گناهید؟!...

 

||| کاش خودخواه تر بودم!


سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
مسافری دیگر...

شش روز از آغاز بهار طبیعت گذشته بود و خورشید در غربت غروب گیسوان خویش را از روی زمین جمع میکرد و به انتظار ماه بود تا بر گیسوانش بوسه ی ستاره زند... نوای روحبخش اذان کوچه های شهر کوچک خاطره هایم را در بر می گرفت... تقدیری رقم خورد... مسافری به مسافران دنیا اضافه شد...

و امروز... اینجا... میان شادی عزیزانم و آدم های مهربانی که برای تبریک تولدم صدها کیلومتر زمینی را پیموده اند... و میان شادی و نگاه های عاشقانه ی موجود پاک و بزرگی که صفتی بسیار فراتر از انسان برازنده ی اوست، همانند تولدی دوباره کودک درونم احساس شکوفائی می کند... خدا را شاکرم بر تقدیر زیبایی که از پس آزمایش های سخت و سنگین به من عطا کرد... گذشته های دلگیر را لب طاقچه ی فراموشی جا میگذارم و آینده های نگران را پیش چشمانش قربانی می کنم... او تقدیر شیرین من است و من تنها در صحن نگاه او اوج میگیرم... "حتی اگر روزی پرنده ای زخمی شوم..."

و اینک... در شب تولد من... او کنار من است و با چشمانی مشتاق و مهربان دل نوشته هایم را مرور میکند... عطر حضور مقدسش فضای ثانیه هایم را بارانی کرده است...

 

پینوشت1: گرچه کمی دیر است اما سال جدید را تبریک عرض مینمایم...

پینوشت2: مصاحبه ی شبکه ی استانی با بنده که در پست پیشین به آن شاره کردم پخش شد اما حتی خود نیز موفق به دیدن آن نشدم!...


جمعه 10 اسفند ماه سال 1386
وقتی مرا دوست داری...

وقتی مرا دوست داری

دستان زمین و آسمان در هم گره می خورند

کسی از نردبان پنجره بالا می رود

و کسی دیگر پروانه میپاشد

شب، آفتابی است

و خورشید چقدر نزدیک است...

وقتی مرا دوست داری

هم آغوشی جوانه ها

رسوایی رستن به بار می آورد

و کودک حادثه ها

رشد غیر طبیعی دارد!

گوشه ی آسمان بوی آرامش می دهد

و نهایت ها بوی ابدیت

وقتی مرا دوست داری

زمزمه ها

      جاریِ دیوارها می شوند

و سکوت ها مقدمه ی فریادها

تمنای لحظه به جاده خود فروشی می کند

و بلوغ عاطفه ناهنگام میگردد

وقتی مرا دوست داری

آن سر دشت اقاقی پیداست

روزن شب، نَفَس بیداریست

آیه ها پیدایند...

مسافر باران

نیمه شب 8/12/86

 

پینوشت1: آن دسته از عزیزانی که تمایل به آشنایی بیشتر با بنده را دارند می توانند از این هفته برنامه ی "شب های آفتابی" از صدا و سیمای مرکز خراسان جنوبی را که هر غروب یکشنبه پخش میشود پیگیری نمایند و مصاحبه ی این شبکه با حقیر در زمینه ی اشعارم را مشاهده فرمایند. چنانچه از تاریخ دقیق آن اطلاع یافتم، در همین پینوشت به حضور خواهم رساند.

 

پینوشت2: سعادت را باید "در بین راه" پیدا کرد نه انتهای جاده. چون در آنجا سفر به پایان رسیده و دیگر دیر شده است. وقت برای سعادتمند بودن امروز است، نه فردا!                      "جیمز بادید"

 

 

 


یا انیس من لا انیس له....
----------------------
من دختر مشرق اسطوره ها هستم
از سرزمین انار و آفتاب...
و...
----------------------
"من شاعر نیستم..." فقط قلم به دست می گیرم تا...
----------------------
تقدیم به همسفر همیشه ی زندگیم تا مقصد خدا... "رامین"...
شناسنامه کامل من...



7710


کلیه ی اشعار و متون وبلاگ متعلق به "سمانه اسحاقی (مسافر باران)"میباشد و هر گونه کپی برداری یا استفاده از آن، طبق قوانین حق نشر، پیگرد قانونی دارد